زیبا هر قدر ک دعاکنم.تو تکه ای از روزگارم نمیشوی.من تو را از دستداده ام.تو را میان یکعالمه خودخواهی و لج بازی روزگار از دست داده ام.زیبا.زندگی چ بازی بدی با دل ما کرده است.کاش میفهمیدم لبخند هایمان کجای زندگی را برای دیگران تنگ کرد ک نخواستند سهم یکدیگر باشیم.زیبا.این روزها خیلی درمانده ام.نبودنت.رمز حیات را از خاطرم برده است.،ب یاد نمیاورم روزگاری چ قدر خوشبختبوده ام.و تو چ آسان روشنم میکردی و پربار
زیبا اسیر شده ام .من در این روزهای سخت نبودنت.اسیر شده ام.زندانی ثانیه ها.زندانی تو.زندانی غرورت.کاش اینجا بودی زیبا.کاش هوای نفس کشیدنم را ب بودنت تازه میکردی.ولی نیستی و منپای رفتن دیگر ندارم.خسته ام.ب اندازه های تمام ثانیه های نبودنت خسته ام زیبا روناک پرنده مهاجر...
ما را در سایت روناک پرنده مهاجر دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: مریم زرگان
بازدید: 322
تاريخ: يکشنبه
28 تير
1394 ساعت: 16:52