زیبا نه من ب سراغ زندگی میروم.نه زندگی یادی از این خسته میکند.،در دوزخ نبودنت.تنم هرلحظه ب گناهی ندانسته،داغ میبیند.سرم پر از هق هق فروخورده است ،پر ازنیاز ب بودنت.زیبا.تو گمشده ام شده ای.دلیلی پنهان برای نبودن خنده بر لبهایم ،بوی نا میدهد شبهایم.من بعد از تو نمیدانم چ هستم.گره ای کور شده ام ک هرلحظه گم میشوم در لابلای خاطرات تو.زیبا.با چ کسی میشود از تو سخن گفت .وقتی کسی دردم را نمیفهمد.من اسیر شده ام در این دوری.زندانی دیوارهای ندیدنت.دلم میخواهد جیغ بکشم شاید خدا صدایم را بشنود.شاید قاصدی دلتنگی ام را ب گوشت برساند.زیبا ما در جبری زشت گرفتار آمده ایم.من مسافری شده ام ک نه میتوانم بازگردم نه ب جلو بروم.فقل شده است پاهایم در این نبودن. روناک پرنده مهاجر...
ما را در سایت روناک پرنده مهاجر دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: مریم زرگان
بازدید: 145
تاريخ: دوشنبه
29 تير
1394 ساعت: 17:48