بی انصافی رسم تمام خوب رویان است زیبا
و دل شکستن قابوس تمام مهرورزان
وجودم اتش گرفته است زیبا از این همه ندیدن تو.از چشم بستن ب روی این همه خواستن من
کاش رسم زمانه چیزی ب غیر از جدایی بود.
تو امدی با دشنه ای از جنس لبخند تا بتارانی تمام شادی های کوچک را از دنیای محزون من
نمیداتم میان این همه آبی انتها تو چرا آسمان خاکستری مرا برای پرواز بر گزیدی.خسته ام زیبا
ببین چ قدر فرصت عشق ورزیدن کوتاه است.دنیا منتظر پیدا شدن ما نمی ماند زمان می گذرد و ما در هیاهو اش گم میشویم.صدای خواسته هامان ب گوش آسمان نمیرسد
اخ زیبا.چرا نمی دانی یا شاید میدانی و خودت را ب جاده های ندانستن میزنی.مگر میشود این همه پر پر زدنم را نبینی مگر میشود این همه دور بماند آواز دل تنگی ام از کوی تو
پس بگو زیبا
بگو ب کدام جرم مرا این گونه ب مجازات میکشی
چرا مرا ب یاد نمی آوری چرا سالهلست منتظرم گذاشته ای
ببین زمان در لحظه ی رفتنت ساکن مانده
ببین شب فرارسیده و خیال رفتن ندارد
ببین صبح دم ب صدای قدم هاین نیاز دارد تا طلوع کند زیبا
پس بیا
بیا زیبا قبل از آنکه دیگر خورشیدی نباشد ک انتظار بر آمدنش را داشته باشیم روناک پرنده مهاجر...
ما را در سایت روناک پرنده مهاجر دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: مریم زرگان
بازدید: 202
تاريخ: يکشنبه
31 خرداد
1394 ساعت: 19:06