زیبا
تمام شهر نامه های دلتنگی من برای تو را خوانده اند.دیگر هیچ چکاوکی نیست ک روایت مهر ورزی ام را نداند.ولی در عجبم چرا قاصدک ها ب تو خبر نمی رسانند ک من دوستت دارم
شاید هم گفته اند و تو وقعی نمی نهی زیبا
از تو چ پنهان این روزها دیگر امیدی ب بارش حضورت بر لحظه هایم را ندارم گاهی فکر میکنم شاید این نامه ها پایان قصه ی ما باشد
ولی زیبا این قرار ما نبود ک روز هایم در نبودنت گوری شوند برای دفن دل خوشی هایم.
زیبا دل واپسی هایم تمامی ندارد .تو نمیدانی چشم ب ساعت دوختن تا لحظه ی ظهورت فرا رسد چ حس مرگ باری است.
این حقیقت لحظه های من است.حقیقت رفتنت ک نمی خواهم باورم باشد.اخر زیبا باورها همیشه جزیی از روح انسان میشوند و من نمیخواهم روحم قبرستان خاطره ها شود.نمیخواهم ب نخواستنت تن دهم.نمیخواهم فراموش شده ی تو باشم.نکن زیبا .با من و روحم این چنین ظالمانه تا نکن.نگذار نبودنت جزیی از زندگی ام شود. روناک پرنده مهاجر...
ما را در سایت روناک پرنده مهاجر دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: مریم زرگان
بازدید: 205
تاريخ: دوشنبه
1 تير
1394 ساعت: 1:19