آرزویم این است ک روزی جهانم ب رنگ اغوش تو در بیاید.خواب بهانه ای باشد برای با تو بودن.و رویا جایی برای دیدارت.
زیبا سهم من از تو تنها داعی است ک بر دلم مانده.سرد و یخ زده.خاموش و ساکن.
زیبا.اگر تو لحظه ای مرا یاد کنی من سیندرلا ی خوشبخت قصه ها میشوم.و یا شاید زیبایی خفته ک بوسه ی آتشین تو را برای زنده بودن کم دارد.
تمام دنیایم ،تمام لحظه هایم تو را کم دارد.من تورا جایی میان زندگی و مرگ.جایی میان بهشت و جهنم.جایی در هبوط گم کرده ام.جایی میان خواستن تو و ترس هایم گم شده ای و من حالا تنهاترین زنی هستم ک تمام زندگیش را در گریه ای تلخ گذرانده است.گریه ای از سر ناچار ی
زیبا آخر من از کجا باید می فهمیدم هر چ از تو دور تر میشم درمانده ترم.ب دور خود می چرخم و هیچ نمیام.مثل گردش زمین ب دور خورشید من خیالت را طواف میکنم.زیبا خسته ام.من ب اندازه ی تمام روزهایی ک از تو دور مانده ام خسته ام.ب اندازه ی تمام ذکرهایی ک برای آمدنت خوانده ام.زیبا من تمام جوانی ام را نذر آمدنت کرده ام.
و میدانم ک نمی آیی .تو مثل آن رویایی می
مانی ک کسی ناغافل بیدارت میکند.و خواب.زیبایت حرام میشود.
زیبا ذهنم آشفته است.و ویران.اما گلایه نمیکنم.ک گلایه دلی مکدر میخواهد و من دلم از تو مکدر نیست.تنها بدون تو دنیای دریایی طوفانی است زیبا روناک پرنده مهاجر...
ما را در سایت روناک پرنده مهاجر دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: مریم زرگان بازدید: 175 تاريخ: يکشنبه 7 تير 1394 ساعت: 0:20